عاشق من و دیوانه من و شیدا من
شهره من و افسانه من و رسوا من
کافر من و بت پرست من ترسا من
این ها من و صد بار بتر زین ها من
ابوسعید ابوالخیر
دور
هم بودند؟!
تا راه قلندری نپویی نشود
خیام
گفتم: ای بخت بخفتیدی و خورشید دمید
گفت: با این همه از سابقه نومید مشو
حافظ
دست کم لقا زندگی را با "نفرت" در چنگ دارد اما تو چی؟ حتی نفرت هم نداری, چقدر ملال آور است!
"خانه ادریسیها" - غزاله علیزاده - انتشارات توس
ببینم میتوانم.
"پرياي نازنين چه تونه زار مي زنين
توي اين صحراي دور توي اين تنگ غروب
نمي گين برف مياد نمي گين بارون مياد
نمي ترسين پريا نميياين به شهر ما
شهر ما صداش مياد صداي زنجيراش مياد
...
خب پرياي قصه مرغاي پر شكسته آب بتون نبود دون نتون نبود چايي و قليونتون نبود كي بتون گفت كه بياين دنياي ما دنياي واويلاي ما دنياي ما قصه نبود پيغوم سربسته نبود دنياي ما خار داره بيابوناش مار داره هركي باهاش كار داره دلش خبر دار داره
دنياي ما هي هي هي
عقب آتيش لي لي لي
تو قلب شب كه بد گله آتيش بازي چه خوشگله آتيش آتيش چه خوبه حالام تنگ غروبه چيزي به شب نمونده به سوز و تب نمونده به جستن و وا جستن به تو حوض نقره جستن
عيب مردماس ديب گله داره
دنيا مال ماس ديب گله داره
سفيدي پادشاس ديب گله داره
سياهي رو سياس ديب گله داره"
...
شعر زنده ياد احمد شاملو كه با صداي گرم سهيل نفيسي خوانده شده است.
"آنا كارنينا" را از خيلي قبل مي خواستم بخوانم ولي اسمش جذبم نمي كرد .دافعه ي بي دليلي نسبت به اين اسم داشتم ولي حالا كه خواندن آن تمام شده بايد بگويم از صفحه هاي اول تا آخرين برگها برايم لذت بخش و آموزنده بود. تولستوي( و البته آقاي سروش حبيبي مترجم محترم )وقايع سهمگين و دردناك درون اين داستان هزار صفحه اي را چنان با نرمي وشيريني بيان ميكنند كه كمترين احساس خستگي به خواننده دست ميدهد.كتاب پر از نكات ريز و دقيق خانوادگي اجتماعي و فلسفي است. نكته جالبي كه بنظرم آمد اين بود كه بعد از خودكشي مهمترين شخصيت داستان يعني آنا كارنينا داستان حدود صد صفحه ديگر ادامه دارد. در اين قسمت "لوين" محور داستان است. نجيب زاده ي تحصيل كرده و ميانسالي كه زندگي در روستا و زراعت را بر زندگي شهر نشيني ترجيح داده است. او اهل تفكر است و تا حدودي منزوي و با اينكه فكر ميكند به "خدا " اعتقادي ندارد در يك سلسله حوادث ايمان را در درون خود كشف ميكند و ازين كشف بي نهايت مبسوط مي شود.او پس از اين كشف بسيار بيش از گذشته به زندگي علاقه مند ميشود و در مي يابد كه گرچه بسياري سوالها بي پاسخند ولي ندانستن اين پاسخها ضايعه بزرگي نيست ومعناي زندگي را بايد در....
اگر ديگر آرزويي نداشتم همين يك دليل هم براي زندگي كردنم كافي بود . نمي داني چه حالي دارم وقتي مي بينم از خريد كيف تازه اي چه لذتي مي بري. نمي داني از عشقت به خريد لوازم تحرير چه كيفي ميكنم. و از راه رفتنت ازادا در آوردنت از ادب و شرم درونيت( كه آموختني نيست)از سكوت و تحملت از تلويزيون نگاه كردنت كه در آن غرق ميشوي. ازشاداب بودنت كه مثل سيب هاي سبز قديم است. از ور رفتن با وسايلت و جابجا كردن الكي محتويات درون كيفت از حرف زدنهاي با خودت از جديت در درسهايت از تمرين كردنهاي موسيقيت از زبان خواندن با آوازت از منطقت كه سالها از سنت بيشتر است از نخواستنهاي ساده اي كه مي خواهي يشان و بزبان نمي آوري. از طبع بلندت ازينكه نمي تواني كسي را برنجاني از دل نازكت كه براي همه كس و همه چيز مي تپد...
تو زندگي كن و من نگاه مي كنم واين برايم بزرگترين لذت هاست.
سبز پوشان خطت بر گرد لب همچو مورانند گرد سلسبيل
ناوك چشم تو در هر گو شه اي همچو من افتاده دارد صد قتيل
يا رب اين آتش كه در جان منست سرد كن زانسان كه كردي بر خليل
من نمي يابم مجال اي دوستان گر چه او دارد جمالي بس جميل
پاي ما لنگست و منزل بس دراز دست ما كوتاه و خرما بر نخيل
...
استراحت بسه . آروم آروم پا ميشم و بر ميگردم تو صف دونده ها. تو مسابقه زندگي . گرچه ازين مسابقه كاذب خيلي خوشم نمياد.ولي بهر حال حداقل بايد راه خود م رو برم. ملال زندگي هميشه هست ولي زندگي هميشه نيست. بنظرم زندگي با همه خستگيا و دلتنگي هاش شگفت انگيز و دوست داشتنيه.يا حق مددي
گفته بودي كه دلت حسابي گرفته, مدام در حال بغضي و اشك هايت به آساني جاري مي شود. گفته بودي كه نمي داني چرا اينطوري؟! گفته بودي كه كمبود يا دقيق تر بگوييم نبود و خلاء يكي از نزديكان درجه يك آزارت مي دهد.از تلخي هاي ديگري گفته بودي. از گذشته نازيبا. تلويحا گفته بودي كه زندگي به كامت نيست. گله داشتي نه از كسي بلكه ازاينكه چرا زندگي اينطور است؟!مثل اينكه قرار بوده جور ديگري باشد و حالا نيست.اما دوست خوب و جوانم فكر كنم بايد قبول كنيم كه زندگي همين است.با اينكه من هم مثل توي جوان هنوز خوب باورم نشده كه زندگي همين است.
بارها خوانده ايم آدمهاي گنده و دنيا ديده اي نوشته اند : "زندگي در هر حال مزخرف است". اما باورمان نميشود يا شايد دوست داريم خودمان را بفريبيم كه اينها خيالات نويسنده هاست. من براي اميدواري به خودم اين جمله فروغ را كه جايي در نامه اي به برادرش مي نويسد: "....آنوقت مي فهمي زندگي چه چيز گند ودر عين حال معركه اي است..." ياد آوري مي كنم.
شايد اگر تصورمان از زندگي را تصحيح كنيم تحملش آسانتر شود.فكر مي كنم بيشتر آدم تجربه گرايي باشي .اگر اينطوري احتمالن ماجراها هيجانات سختيها باختها شيريني هاو تلخي هاي زيادي در انتظارت است.(البته اگر وسط راه جا نزني و نايستي.) اگر دوست داري عالم "دوست داشتن" و ازين مقوله را تجربه كني فراموش نكن كه هر دوست داشتني عمري دارد.اغلب دير يا زود به پايان مي رسد وپس از آن دوران" گند" زندگي فرا مي رسد.بايد ده ها و شايد صدها برابر زماني را كه با لذت سپري كرده اي حالا رنج بكشي.
آري زندگي همين است.اگر فكر ميكني بايد دايم بخندي و خوش باشي يا در توهمي يا در سطح زندگي ميكني.ما هم در توهم بوديم. نمي خواستيم قبول كنيم دوره "معركه" زندگي تقريبا همان بيست سال اول است وبعدش كم كم شيفت ميشود به آن سمت.شايد داشتن يك هدف كوچك يا بزرگ و تلاش مستمر در راه رسيدن به آن مسكن خوبي در تحمل اين درد باشد.شايد دلبستگي به كتاب يا طبيعت يا اينجور چيزها كه بلد نيستند دروغ بگويند و صادق ترند هم كمك خوبي باشد.
البته راه ديگر هم (اگربتواني) اين است كه آرام بنشيني و به جاي بازيگري, تماشاگري كني. اينكه بتواني كاري نكني و تماشاچي باشي كه احساس پوچي و بطالت نميكند خودش هنري است كه از عهده هر كسي بر نمي آيد!
با آرزوي اينكه زندگي را آنگونه كه دوست داري به پيش ببري.
"امشب اولين باري بود كه جاويد نتوانست بلافاصله چيزي بگويد.خشكش زد و نتوانست همه چيز را به يكباره بفهمد. عادت داشت حرف بزند. تحليل دهد و تفسير كند وبه خودش و ديگران ثابت كند كه همه چيز طبيعي است.جاويد هميشه با حرف زدن به خودش مسلط مي شد و تو با تو داري ات و اسم هر دو را گذاشته بوديد آگاهي. فكر مي كنم همين غرور مشترك شما را اين همه سال در كنار هم نگه داشته بود.هر دو اعتقاد داشتيد كه مي توانيد همه چيز را با شعور و آگاهي تان روبراه كنيد.
صادق به اندازه شما مطمئن نبود. بيرون كه آمد چيزي به نام شك را هم با خودش آورده بود. شك و سوء ظن نسبت به همه چيز اين دنيا.....
تو گفتي : "صادق ازآدم هايي است كه بار اول ديده نمي شوند.ذره ذره كشف مي شوند. روز اولي كه ديدمش آنقدر ساده و مختصر حرف زد كه فكر كردم چيزي بارش نيست. بر عكس جاويد كه مي توانست توجه همه را فوري به خودش جلب كند او حتي ديده نمي شد. " با دوست هاي ديگر جاويد مي آمد خانه مان و يك گوشه مي نشست و تا وقتي لازم نمي شد حرف نمي زد ولي هميشه براي كمك آماده بود."
"روياي تبت" نوشته فريبا وفي(چاپ ششم) هم از كتابهايي بود كه نتوانستم آنرا به آساني ببندم. "صادق" و " مرد آرام" دو شخصيت كم حرف اما پر رنگي هستند كه آدم را جذب مي كنند و يادآورمي شوند كه حرف زدن بهترين روش براي بيان گفتني ها نيست. داستان روايت چالشهاي آدم طبقه متوسط با خود و خانواده و دوستان است. روايت يقين و ابطال باورها و جستجوي پاسخي براي پرسش" از زندگي چه مي خواهيم؟ " است. در بسياري جاها خود را بسيار شبيه شخصيت هاي داستان حس خواهيم كرد و شايد كمكي به بهتر شناسي خودمان باشد.
آرايش كم ولي دقيقي داشت.ابروها مستقيم كشيده شده بودند و با خمشي يكباره به انتها مي رسيدند.موها ي ريخته روي پيشاني بشد ت سياه ,انبوه و پرقوت مي نمودند.بيني عمل نكرده اش نه خيلي كوچك اما گردي نوكش حلاوت خاصي به آن داده بود و به تنهايي هم زيبا بود.چشم ها نافذ نبودند اما قرار داشتند. دور دستها را نشانه گرفته بودند ونشاط , دقت و هوش صاحبشان از آن ها هويدا بود.نمي دانم چند نفرنگاهش مي كردند , اما مطمئن بودم با گوشه چشم (يا چشم سومي كه مختص زنهاست)همه جا را مي پايد.هر بار كه آرام و با كمترين چرخش ممكن سرنگاهش مي كردم, پلكهايش به هم مي خورد . گويي با اينكار زوم ميكرد و مي فهميد كسي ديگري سعادت آن را يافته او را تماشا كند.حركت اضافه اي نداشت و پيدا بود گوهرآرامش را در درون خود يافته است.
دوست داشتم اينجا ملك ديگري بود و با او سلام و احوالپرسي مي كردم. صدايش را مي شنيدم و شخصيتش را آنقدر كه فكر مي كنم مي دانم حدس مي زدم و بعد از خودش سوال مي كردم تا ببينم پيچيده و چند لايه و درونگرا يا ساده و برونگرا يا پيچيده و برونگراست يا اصلن چيزي غير از اينهاست. مي فهميدم يا مي پرسيدم شجاع است و اهل ريسك يا ترسو ست و اداي شجاع بودن را در مي آورد يا ترسو ست و ابايي هم ندارد كه بگويد.مي پرسيدم براي پيشبرد كارها و رسيدن به مقاصدش از زيباييش هم استفاده مي كند( و صد البته قضاوتي در مورد خوب يا بد بودن آن ندارم) ......
اعلام مي شود ايستگاه آخر متروست و بايد پياده شويم. نگاه مي كنم براي آخرين بار ببينمش اما نميدانم كدام ايستگاه قبلي پياده شده است.
...احساس مي كردم كه پارتنون* عددي زوج از قبيل دو و چهار است. اعداد زوج مخالف قلبم هستند. مرا با آنها ميانه اي نيست. زندگي آنها خيلي آسان نظم و نسق داده شده است.خيلي استوار روي دو پا ايستاده اند و كوچكترين تمايلي به تغيير مكان ندارند. قانع محافظه كار و بي دلهره اند. هر مسئله اي را حل كرده اند. خواست را به واقعيت تغيير داده و آرامش يافته اند. عدد فرد با مضراب قلبم دمساز است. زندگي عدد فرد آسان نظم و نسق داده نشده است. عدد فرد زندگي را آنگونه كه هست دوست ندارد و مي خواهد تغييرش دهد به آن بيفزايد و آن را پيش براند. بر روي يك پا مي ايستد پاي ديگر را آماده درهوا نگه مي دارد و مي خواهد حركت كند. به كجا؟ به سوي عدد زوج بعدي تا لحظه اي بايستد نفسي تازه كند و تجديد قوا نمايد...
برگرفته از"گزارش به خاك يونان " نوشته نيكوس كازانتزاكيس ترجمه صالح حسيني
*معبدي در يونان
كازنتزاكيس در جاي ديگه اي تو همين كتاب ميگه "جنون جوهر زندگيه". البته اين ديوونه بازيا هزينه داره و ممكنه مارو به ظاهر از بعضي موفقيت هاي عرفي عقب بندازه ولي در عوض روح آدمو سبك ميكنه و وقتي به پشت سرت نگاه ميكني آه نميكشي كه چرا فلان كارو نكردم و چرا به فلان جا سرك نكشيدم و ...
...شايد هيچ حادثه ي طبيعي همچون اين باراني كه مي بارد نمي توانست خستگي چند هفته كار خردكننده را از تن بيرون كند. پيرهني آستين كوتاه با اوري نازك مي پوشم و كفش هاي بندي تابستاني. مي روم زير باران و بي دغدغه پاچه هاي شلوار توجه نميكنم كه پايم را كجا مي گذارم . باز هم مي روم ...
"با اينكه بسيار پر حرف بود و هنگام صحبت دست ها را مرتب مثل كاريكاتوري از يك ايتاليايي تكان مي داد هرگز مراكسل نمي كرد. وقتي از ايده هايي مي گفت كه براي ايجاد انقلابي در فضاي نمايشنامه هاي "باغ آلبالو" "در انتظار گودو" "مستخدم دو آقا" يا "دلقك" به ذهنش مي آمد جذب سخنانش مي شدم. گاه در سينما به عنوان دستيار طراح صحنه استخدام مي شد و مي توانست در آن راه موفق شود اما تئاتر را بيشتر از آن دوست داشت و حاضر نبود رهايش كند. به ياري مارسلا آموختم كه نمايش ها را طور ديگري ببينم و به صورت مداوم نه تنها به داستان و شخصيت ها بلكه به مكان و نوري كه به صحنه جان مي بخشد و چيزهاي پيرامونشان توجه كنم.
ريز نقش بود با موهاي روشن چشمان سبز پوستي بسيار سفيد و لطيف و لبخندي بسيار شاد. جنب وجوش از وجودش مي تراويد. به لباس پوشيدن اهميت نمي داد و غالبا كفش كتاني شلوار جين و كاپشن زمستاني كهنه مي پوشيد و براي خواندن و تماشاي فيلم در سينما عينكي با شيشه هاي كوچك و بدون قاب مي زد كه حالتي دلقك وار به او مي داد. به ماديات علاقه اي نداشت. راحت و دست ودلباز بود به طوري كه زمان بسياري را صرف كارهاي كم اهميت مي كرد.."
برگرفته از "دختري از پرو" نوشته ماريو بارگاس يوسا برنده جايزه نوبل ادبيات2010
اين كتاب پر است از صحنه هاي مهيج و متنوع از زندگي دختري كه از طبقه اجتماعي خود راضي نيست و همواره در پي صعود به قله هاي بلند تر است. او در راه اين صعود هزينه هاي گزافي مي پردازد ولي هيچگاه از راه رفته پشيمان نمي شود و تا آخرعمر از اين شيوه زندگي دست برنمي دارد. نقطه مقابل او همشهري ومرد دلباخته اوست كه به يك زندگي متوسط كارمندي در پاريس دلبسته است و سعي ميكند خستگي هاي روحي وافسردگي هايش را با كار بيشتر فراموش كند. از خواندن كتاب اصلا خسته نشدم و براحتي به پايانش كه خوشبختانه تلخ هم نيست رسيدم.
...با مهدي عزيزم رفتيم كمي توي شهرمان ولگردي كنيم! مهدي يك دهه كوچكتر است اما شايد ده برابربيشتر مسافرت رفته.اول رفتيم بازار كاوه كه بازار ماهي فروش ها و خرما فروش ها هم هست. بوي زفر ماهي ها و گويش عربي ماهي فروش ها كه با فرياد با هم حرف مي زدند چقدر برايم خوشايند بود و كلي خاطره بيادم آورد. فكر مي كنم چون اكثر مخارج زبان عربي ته حلقي است حرف زدن براحتي به فرياد كشيدن تبديل مي شود.يادم آمد گاهي در سرويس رفت و برگشت به كارخانه فكر ميكرديم بين دو نفر دعوا شده در حالي كه آنها داشتند عادي حرف مي زدند.انواع خرماها پشت ويترينهاي شيشه اي كه جاي سيني هاي گرد حلبي سابق را گرفته اند ميدرخشيدند. هميشه عاشق انواع خرما و رطب و خارك و ديري بوده ام.بخصوص خرماي كبكاب و گنتار و رطب سعمرون كه با آن رنگنه (رنگينك) درست ميكنند. چند كيلو ديري حاجي مرادي(نوعي ديري كه پوستش حالت چروكيده دارد) مي خرم.يكي امتحان ميكنم طعمش فوق العاده است. هيچ موقع ازخوردن ميوه نشسته مريض نشده ام.دوباره مي رانيم سمت محله باغ معين كه محله اي قديمي و اعيان نشين شهربوده است و مهدي چند خانه خيلي قديمي و زيبا را نشانم مي دهد. يادم است روي ديوار خيلي ازين خانه هاي آجري با گل كاغذي پوشيده بود وشاخه ی بلند گل كاغذي سطح ديوار را پوشانده بود . بعدش مي رويم سراغ تجارتخانه معين التجار و سر بازخانه شيخ خزعل كه مشرف به كارون بوده و هستندوآن موقع كشتي ها و لنج ها تا وسط شهر مي آمده اند تا جنس پیاده یا بارگیری کنند.
ماشين را انتها يا شايدم ابتداي خيابان كاوه نزديك كارگاه پولكي سازي ارشش پارك ميكنيم و پياده ميرويم بسمت كارون. از پله كناره پل سفيد يا همان پل فلزي پايين مي رويم. شش هفت قايق كنار ديوار ساحلي بسته شده اند و توي بعضي شان آدم هست و دارند مارا كه پايين ميرويم نگاه مي كنند.مهدي ميگويد:" الاﱠهي سعد ك" و جواب ميشنود:" الاﱠ هي سلمك " . بعد از كمي حال واحوال قايقي دربست ميكنيم و حركت ميكنيم.قايقران كه بهش زاير رضا ميگويند اول ميراند بسمت پل نادري و از زير آن دور مي زند و بر مي گردد و از كناره غربي كارون و در جهت مخالف آب پيش مي رود. از پرنده هاي سفيد خبري نيست. فكر مي كنم حول و حوش بهار است كه مي ريزند روي رودخانه و چه سر صدايي راه مي اندازند. كناره ها يا لب كارون كثيف نيست ولي تمييز هم نيست. فكر گل بارون هم كه اصلا نبايد كرد.مرد عرب ميراند بسمت دور جزيره همان جايي كه رستوران ريور سايد آن طرفش است.ميرسيم به جايي كه جريان آب خروشان و با نشاط است. رودخانه دارد شادي ميكند .انگار ميگويد من هنوز زنده ام.من هنوز كارونم. شما كج خياليد و فكر ميكنيد من از دست رفته ام .مرد عرب گاز را ول ميكند اما مهدي ميگويد: د روح جدام زايره لات خف(برو جلو نترس) كمي جلوتر ميرويم و مرد عرب ناگهان موتور را خاموش ميكند و قايق را بدست امواج مي سپارد.بخاطر جريان تند آب اينجا رودخانه حالت خود پالايي پيدا كرده و آشغالها و اجسام شناور به كناره ها رانده شده اند.هوس ميكنم لخت شوم و بپرم توي آب.هوا هم براي شنا عاليست .اما دو سه ساعت ديگر بليط برگشت دارم و بهانه خوبي است براي در رفتن از زير اين هوس لذت بخش.
بغض گلويم را گرفته . از اينكه اينقدر با شهرم كم لطف و نامهربان بوده ام.دوستش نداشته ام . زيبايي هايش را نديده ام .از اينكه زود قضاوت كرده ام و تلاشي نكرده ام درست بشناسمش.
فكر مي كنم چند جاي ديگر شهرم است كه دوستشان ندارم؟
*از نظيره جان ممنونم ولي نتوانستم فيلم كارون را بگذارم.سعي ميكنم براي دوستاني كه مايلند ميل كنم.
مدتها بود شهرم را دوست نداشتم.حتي كينه اش را بدل گرفته بودم.و عجبا كه در اين سفر آخري وشايد آخرين سفراو را دوست داشتني يافتم.نه به خاطر فضاي سبزش كه خيلي زيادتر شده بود و بالاخره كسي پيدا شد كه بداند چه درختي بكارد كه در تابستانهاي داغ آنجا سبزتر شود و نه به خاطرخيابانها و كوچه هايش كه مرتب و تميز شده بودند و پلهاي روي كارونش كه گمانم دارد تعدادشان به ده تا مي رسد و .... كه هنوز خيلي امكانات ديگربايد زودتر از اينها مي داشت و ندارد.اما هر چه بود شهرزمان كودكي بود و خيلي زيبا بود و هنوز ذهنم پر از خاطرات بازيهاي از صبح تا شب تابستانها و درس خواندن و مشق نوشتن هاي دست درد آر پاييز و زمستانهايش است.فكر ميكنم ياد آنهاست كه دوباره باعث مي شود دوستش بدارم وحالا پدر و مادر كه چند سالي است ساكن شهر نيستند بالاخره با فشار بچه ها متقاعد شدند خانه را كه محور و مركز تجمع ماها بود رد كنند و فكر نكنم بعد اين ديگر پايمان و( بخصوص من بي وفا) به آساني به آنجا برسد.بهر حال چهار روز آنجا بودم و فرصتي بود تا به گوشه و كنار شهر سرك بكشم. اول رفتم كارخانه قند و تصفيه شكر كه 12 سال اول عمر را آنجا در خانه اي ويلايي با باغچه و حياطي سرسبزگذرانده بودم. 28 سال بود انجا را ترك كرده بودم و حتي يكبار هم برنگشته بودم ببينمش.و لي اينبار ناگهان هوس ديدارش را كردم. ميدانستم ديگر آن شكلي نيست و خيلي عوض شده.رفتم و ديدمش. براي اولين بار درختهايي را دوباره بعد از سي سال ديدم! درختهايي كه بارها با علي و شهرام و ... از آنها بالا رفته بودم.درخت كناري بود كه به دليل تعدد شاخه هايش بالا رفتن از آن ساده بود. هنوز بودش و هنوز شكل شاخه هايش را حفظ كرده بود فقط چند متري ارتفاعش بيشتر شده بود.و پر از كنار بود و معلوم بود از عيد تا حالاكسي دست به آنها نزده .تنور خانم تاجداري را كه همسايه رو برويمان بود و من عاشق گودي زيادش بودم را پيدا كردم. مادر هر سال وبعضي وقتها سالي دوبار كلوچه هايش بي نظيرش را در آن مي پخت و چه پف ميكردند.نخل هاي حياط جلويي و پشتي سه چهار برابر شده و براحتي بالاي 20 متر بودند و خرماهايشان از لت ها آويزان.درختهاي آكاليپتوس توي خيابان تناور و بلندتر شده بودندو دور و برشان پر از علفهاي خودرو بود. جلوي خانه سابقمان پسر نوجواني بهمراه خانم نسبتا جواني ايستاده بودند. از نوجوان اسم و فاميلش را پرسيدم و وقتي بيشتر پرسيدم معلوم شد پسر عليرضا همكلاس كلاس پنجمم است.داشتيم حرف مي زديم كه عليرضا از خانه بيرون آمد. هر چه زور زد نشناختم.قيافه او هم خيلي عوض شده بود. او هرگز آنجا را ترك نكرده بود. يعني بيش از چهل سال زندگي در يك جا.گفتم عليرضا اينجا چقدر است به حال خود رها شده؟ و او گفت از همان بعد از جنگ هر سال خرابتر شد و البته بعضي لين ها را دوباره بازسازي كردند ولي اكثر درختها از بين رفت. ميدانم محال است ديگر باغبان هاي حرفه اي سالهاي قبل از شصت آنجا كار كرده باشند.بعد با عليرضا رفتيم كنار كارون.برايم خيلي عجيب بود كه مكينه(نوعي پمپ آب قديمي) هنوز تك تك صدا مي كردوآب را به روستاي آنور كارون ميرساند.آن موقع صدايش شب تا صبح قطع نميشد و نوعي لالايي بود.گاوميش ها هم در دور دست توي آب بودند آرام و بي حركت.از تصفيه شكر كلي فيلم و عكس گرفتم كه ميدانم نسيم هلاك ديدنشان است...
ادامه دارد
دارم به آخرهاي كتاب "كافكا در كرانه" نوشته موراكامي مي رسم.بيشتر كتاب رو تو مترو و تاكسي خوندم.اوايل فكر كردم شايد كمي خودنمايي بنظر بياد كه تو متروي به اون قيامتي اول صبحي كتاب نسبتن گنده رو با يه دست كجكي به يه سمتي كه جا باشه بگيري و بخوني . ولي بعدش اهميت ندادم.داستان بقدري جذاب و پربار و غير قابل پيش بيني يه كه مثل آهن ربا چسبيد بهم.
مدتيه اين ذهن لامصب پراكنده و پخش و پلاست و نميتونم جمعش كنم.
دلم دوستي غريبه و جسور مي خواد .يه دوست سرد وگرم چشيده و پر
تجربه. شايد عبارت دقيقش يه گرگ بارون ديده باشه. دوستي كه گند زده باشه به همه چي و دوباره آدم شده باشه....
دوستي كه باهاش از هر چيزي حرف بزنم . ازين شاخه به اون شاخه بپريم ازين درخت به اون درخت و دوباره بياييم سر جاي اولمون يا اصلن نياييم.....
همیشه موقعیت ها یا آدم هایی که دست کم شان می گیری زندگی تو را تغییر می دهند.بزرگ یا کوچکش مهم نیست.مهم این است که تغییر می دهند.آدم معمولن با همانی که چندان داخل آدم حسابش نمی کرده ازدواج می کند و معمولا همان بچه اش که از همه بی خیال تر و بی عرضه تر به نظر می آمده دستش را می گیرد و زندگی اش را همان شغلی سروسامان یا به باد می دهد که فکر می کرده هیچوقت سراغش نمی رود.
ازنوشته"اول شخص غایب" حبیبه جعفریان در کتاب "داستان" همشهری شهریور90